تبلیغات
کویـر کوچــــــــــــــک من



ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ...

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺧﺸﮏ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ، ﺩِﻕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ...

ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻦ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪﺕ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ،ﮐﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ،ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ

ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﭘﺪﺭ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ....

 

ﺍﻣﯿﺪ  ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻠﯽ


چهارشنبه 1 دی 1395

متن ترانه تهران از کامران رسول زاده

   نوشته شده توسط: hamzeh savaedi    



تهران تمام آرزوهامو ازم دزدید

شهری که روح عاشقی هامو نمی فهمید

شهری که از اعدام تا توپخونه معنی داشت

شهری که داغ لاله زار رو  روی دلم میذاشت

تهران که " ایرانشهر" بین نقشه هاش گم شد

تهران که نفرین و تباهیش سهم مردم شد

شهری که افیون توی مغز استخونش بود

شهری که خونبازی قمار نوجووناش بود

 

اینجا شبیه آخر تجریش دربندم

اینجا به حتی کوهها هم دل نمی بندم

باور کن اینجا بی وطن... بی سرزمینم

اینجا توو تهران بی تو متروکه ترینم

 

کامران رسول زاده



سه شنبه 16 آذر 1395

کو رفیق راز داری؟ کو دل پر طاقتی ؟

   نوشته شده توسط: hamzeh savaedi    



گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

 

کو رفیق راز داری؟ کو دل پر طاقتی ؟

 

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

 

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

 

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد ، مست شد

 

غنچه ای در باد پر پر شد ولی کو غیرتی ؟

 

 

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

 

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

 

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

 

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

 

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

 

من کجا و جرات بوسیدن لب های تو؟

 

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

 

(فاضل نظری)


شنبه 6 آذر 1395

خداحافظ فرمانده

   نوشته شده توسط: hamzeh savaedi    





adiós comandante


پنجشنبه 4 آذر 1395

شعر مرا همه می خوانند جز تو ...

   نوشته شده توسط: hamzeh savaedi    



شعر مرا همه می خوانند جز تو...

 

دیگر اینجا ماندن به صلاح من نیست

 

وقتی که ذره ای در یادت نیستم!

 

ماندن در زیر آفتاب

 

را آن زمانی دوست داشتم که

 

سایه ی توبر سرم بود!

 

و راه رفتن زیر باران

 

آن زمانی آرزویم بود که توچترم بودی!

 

اکنون با نبودن تو

 

دستانم،

 

حتی این قلم را که

 

فقط با نام تو آشنا بود

 

پس می زنند!

 

حال با نبودنت

 

از حضورت

 

می گریزم

 

و به بیهودگی لحظه هایم

 

نام تو را

 

می آویزم ای شاعر!

 

شاید این آخرین برگی باشد

 

که از من به یادگار می ماند...

 

اندوه عجیبی است

 

صفحات تا خورده ی دفتر تنهاییم

 

را همه می خوانند

 

جز تو....


تعداد کل صفحات: 266 1 2 3 4 5 6 7 ...